تبليغاتX
HTML> *
دکوپاژ

عربهای جاهلیت و زنده به گور کردن دخترانشان.مایه ننگ بودن آنها برایشان باعث شرمساری می بوده وحتی پس از اسلام هم این رویه اندکی تعدیل شد.اما هنوز آن نگاه بر سر دخترانشان سایه گسترده بود وحتی پس از ازدواج این نگاه به شوهرانشان منتقل می شد .در ایران وبه هنگام ورود این دین به کشور که با زور و جنگ ان را قالب کردند و باعث شد که پیشینه ی این مرز و بوم در آتش حسرت این مردمان که تازه از قعر جهالت می خواستند به انسانیت برسند نابود شد وسوخت .

این قوم سوسمار خور .دستورات وافکارشان را وارد کردند ودر این بین برخی از حکامان برای تکیه زدن بر قدرت وعمر بیشتر زمامداریشان دست به استفاده ابزاری از دین فرمودند و کلی خرافات و افکار پوسیده وبعضا از عقل به دور را با چاشنی دین به خورد این مردم ساده لوح وساده اندیش ومردمانی که به فکر دنیای عقبایشان است دادند.در این بین دختران و زنان زیر این تیغ تا امروز نتوانسته اند سربراورند.

اینه همه مقدمه ای بود برای نقل این مطلب که هنگام برگشت از سفر چند ماهه .پشت سر زن شوهری که دختر کوچولویشان- که فکرنکنم یکسالش بود- راکه رویش به طرفم کرده نشسته بودم.همیشه دوست دارم این کوچولوها را به بازی گرفته و کمی اذیتشان کنم وحتی از به گریه انداختنن آنها کلی کیف میکنم.خلاصه این کوچولو با شکلک در آوردن من وادا واطوار من به خنده افتاده بود که دراین هنگام مورد مواخذه ی ابوی مبارکشان قرار کرفت وپدر فرمودند:

-                                                                                                                                                               این کاراچیه؟برادخترزشته .....

 

باگفتن این افاضات ازطرف این علامه دهر چنان برآشفتم وصدایم را چنان بلند کردم که اطرافیان بدانند .

-بابا این هنوز یکسالش نشده.چه میدونه چی به چیه؟ازحالا میخواهی روبرویش دیواربلندی بکشی واز بازیگوشیش وبچگی اش منعش کنی وای به حال چند سال دیگرش.

نمی دانم این ازدواجهایی که هرروز وبه اشکال ومدلهای مختلف واز هرنوع نژادوطرز فکری صورت می گیردآیابه آینده وتربیت بچه هایشان می اندیشند یا فقط برای اینکه راه باباآدم را در پیش بگیرند واین سیره ی نبوی؟؟ را ادا کنند و همانا برای ارضا هواهای نفسانیشان است.پس آینده.آینده گانمان را فدای هوای نفسانیمان نکنیم.

83/05/23

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 13:24 توسط امید بحرینی |



یادم نیست در چه لوحی از مرگ

یاد آور خاطرات تو هستم

فرداهای بی سرزمین؟

یا روزگاران گذشته گل و ماتم؟

ریخته شده ام در کابوس مرگ

رها شده ام در نقاب شب

افکار پلید یک  حرامی

نقشه های شوم گذشته من است

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 13:7 توسط امید بحرینی |


کسی در باد می خوانم

صدایش گنگ و نا مفهوم

می شنوم زوزهای باد و غم غریبی

ایستاده ام بر بلندی دلتنگی

گوش به زنگ نغمه های عاشقانه

ارتعاش صدایش در باد می پیچدومی میرد

چشمهایم.گوشهایمو مغزم کنجکاوند

شاد یابند ردی از او

بی سرانجامی .رخوت .بی کسی

شده هم پیاله ی امشب من

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 13:4 توسط امید بحرینی |


+ انتخابات

جمعه .1 اسپند .اولين روز از آخرين ماه سال

امروز .روز كثيفي بود . شديدا.چنانكه از آسمان لجن مي باريد. برخي آدمها به وحشتناكترين شكل خود تبديل شده بودند.برخي نيز پول مي گرفتند تا شرافت خود.و وجدان خود را بفروشند.بعضيها كه از قبل روح خود را به اعتياد فروخته بودند با دريافت مقداري از اين پولها شرافت نداشته اشان را نيز با ترياك دود كردند.جوانها سر خوش از اين مبالغ .به فكر سوري يا هيجاني هستند كه ساعاتي از اين غمها دور شوند.

كي بود ؟كي بود؟ من نبود؟ تقصير انگشتم بود .تقصير شناسنامه ام بود.تقصير مربع كوچك خالي آن بود .كه بايد ممهور مي شد.

واقعا امروز مي توانست آفتابي و بي نهايت شاد باشد كه لجن مال شد . مثل سرنوشتمان

82/12/02

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 12:54 توسط امید بحرینی |


چند شب پیش تلویزیون جام جام ایران خودمان برنامه همراه با ایرانیان را زنده پخش می کرد مجریان این برنامه خانم بازیگر تازه مجری شده ساناز سماواتی و امیرجوشقانی بودند موضوع برنامه درباره ی خانواده و مسائل پیرامون خانواده وبچه ها در این طرف و اونطرف بود یه آقای از فرانسه تلفن زد طبق معمول حاج خانم سماواتی برای متفاوت بودن برنامه 5-6 کانال ملی با بین المللی خوش بش حسابی میکرد بدبخت اون آقا هم زیر سایه خانم کمر خم کر ده بود بعبارتی جیکش در نمی آمد خلاصه کلی از مضرات کانون خانواده در اونطرف داد سخن داد هم خانم هم آقای فرانسوی خانم از حاج آقا پرسید میشه مثالی بزنندآقا گفت :مثلا دخترم اینجا دوست پسر داره که من اصلا راضی نیستم .تا این حرفو زد حال و هوای برنامه ریخت بهم خانم دیگه جیکش در نیومد جوشقانی تنها کاری که تونس بکن خداحافظی با آقای فرانسوی بود.نمی دانم این مملکت به کدام نا کجا آباد می رود برای یه جمله ای که همه می دونیم از ملزومات شده کانال بین المللی یه کشور بهم می ریزه خدایا آخر عاقبت ما را به خیر کن 
82/07/18

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 12:47 توسط امید بحرینی |


۳۰ مهر سالروز خاموشی استاد خاچيکيان را تسليت می گوييم

ساموئل خاچيكيان

دربيست ودوم اكتبر سال 2001 (30 مهر 1380)، دنياي هنر ايران گوهري ذي قيمت را از دست

داد و دراوج اندوه و ماتم فقدان ساموئل خاچيكيان كارگردان شهير ارمني رفت.

ساموئل خاچيكيان در سال 1924 در تبريز چشم به جهان گشود. از همان دوران كودكي علاقه وافري به ادبيات وهنر داشت وچه درتبريز وچه درتهران در برنامه هاي فرهنگي و اجتماعي حضور فعال داشت، بطوريكه مي توان از خاچيكيان بعنوان يكي از شاخص ترين بنيانگذاران تئاتر ارمني ياد كرد.

خاچيكيان با كارگردانيي فيلم ” بازگشت “ درسال 332 بصورت حرفه اي وارد عالم فيلمسازي ايران شد و با توجه به استعداد و خلاقيت خاص خود و پيشينه غني او در تئاتر تحولي اساســــي درساخت فيلم فارسي ايجاد كرد. ثمره چهل و شش سال فعاليت هنري خاچيكيان، سي و دو فيلم است كه در برخي از جشنواره هاي ايران برنده جايـــزه اول بوده است، از جمله فيلمهـاي اين كارگردان نامي مي توان از: طوفان در شهر ما، ‌يك قدم تا مرگ، ‌وحشت، ‌عقابها، مردي در آينه ... را نام برد.

خاچيكيان علاوه بر فيلمسازي درزمينه هائي مانند فيلمنامه نويسي وخلق جلوه هاي ويژه نيزتبحرداشت

روحش شاد

82/07/27

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 12:45 توسط امید بحرینی |


شبي در اعوجاج  تاريك زمان

جايي كه سنگش بر سنگي دگر نبود توان

جايي كه گوشه ي چشمي

نم اشكي

دل هر بي تابي را مي برد

ايستاده بودم در حجم سرخ دامان تو

كجا بودم

مهمان جاده اي شور

مانده بودم؛بي قرار......بي لحظه ......بي گرماي آغوش تو

افسوس؛چه سود

نشديم غرق در سياهي چشمان تو

حسرتي در ته تونل شب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 7:39 توسط امید بحرینی |


مدتی است نقدی بر مستند شب بود نگاشته بود که وقت تایپ  و انتشار آن پیش نمیامد که امروز ....

شب بود مستندی است درباره فریدون فرخزاد فقید که توسط رها اعتمادی کارگردانی شده است .فیلم سعی دارد کندوکاوی کند درباره فریدون.ابتدای فیلم هم رها می گوید که من بدنبال چه چیزی هستم.من با اینجا مشکل دارم ؛فیلم که به پایان می رسد هدف و مقصود فیلم مشخص می شود.پس لازم نیست این هدف را با دیالوگ به تماشاگر انتقال داد.
بحث دوم که به آن می شود اشاره کرد؛روند ساخته شدن فیلم است که از کجا آغاز کردیم و به کجا و نزد چه کسانی می رویم؛چه کسی آمد و چه کسی نیامد..... اگر این بخش از فیلم حذف می شد به ریتم و ساختار محکمتر فیلم کمک شایانی می نمود.
فیلم از دو بخش فیلم های آرشیوی و فیلم هایی که در زمان حال گرفته شده است تلفیق شده است ,فیلم های آرشیوی که می باید نوع نگاه کسی که با فریدون آشنا نیست را بی واسطه نشان بدهد که به تنهایی این فیلم های آزشیوی به این مهم نائل شده اند.و فیلم های تکمیلی که آن هم خوب طراحی شده است و توانسته است تکمیل کننده تصاویر آرشیوی باشد اما چیدمان و انتخاب افراد به خوبی انجام نشده است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 21:10 توسط امید بحرینی |


امید را به خاک بسپارید

اینجا اشکی بریزید

آنجای دگر های و هویی

قلب ستاره می سوزد

دل ماَه هم می گرید

فکر بنفشه رابکنید

از پی رقص سوسن

چه خون دل ها می خورد

یاس یاد ها هنوز می پیچد

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 8:40 توسط امید بحرینی |


 

ندارها؛دومين ساخته محمدرضا عرب بعد از آخرين ملكه زمين است.فيلمي كه به مسائل اجتماع مي پردازد و فيلمنامه نويس سعي كرده است به لايه اي از جامعه نقبي بزند.كه مي توان گفت در اين راه اصلابه آن مقصود مورد نظرخور نرسيده است.شايد تاكنون در داستان ها به اين گونه مدل شخصيت ها برخورد كرده ايم كه از ثروتمندان مي گرفتند و به فقرا مي دادند.اما نمي دانم چرا بايد اين داستان از معالجه چشمان يك دختر بچه آغاز بشود.به زعم من اگر فيلمنامه آغازش با آن پسربچه آشغال جمع كن همراه مي بود دليل منطقي اي مي بود با آن استدلالي كه علي (پژمان بازغي)داشت .و در آخر به دختر بچه ختم مي شد و براي دزدي ها دليل منطقي مي شد.در اين حركت بعد از هر دزدي هر كدام تقريبا از آن پول ها مقداري براي خود بر مي داشتند.اين سوال مطرح است چرا علي هيچ پولي بر نداشت.مي خواست پاكترين عضو گروه باشد؟هنوز فيلمنامه از نظر ساختاري با مشكل روبرو است و نياز به ويرايش و ساخت روابط منطقي دارد.همچنين ديالوگ ها ي پخته و روبه جلو اي ندارد.

در بازي بازيگران نيز تنها بازيگري كه مقداري از خود نشان داده است محسن طنابنده است و دو بازيگر اصلي ديگر چيزي براي ارائه ندارند.شايد دليلي كه محسن طنابنده را قدري نشان مي دهد لال بودن آن اوست.

شايد اين فيلم رابتوان در دو بخش تقسيم نمود كه تا قدري از نيمه دوم را با ريتم تند آن كه دزدي ها اوليه و تقسيم اموال براي فقرا نشان داده شده و در نيمه دوم ريتمي آرام پيدا مي كند.اگر به يك انسجام تدويني مناسبي مي رسيد بهتر بود.

هدف كارگردان تصوير يك فيلم بود و فكري پشت هر پلان نبود و لحظات نابي در هر پلان ديده نمي شد.بجز يك پلان كه نظرم را جلب مي كرد كه در صحنه دزدي از كاروان حج بود كه از پشت يك حصار گرفته شده بود كه تداعي كننده زنداني بودن و  محبوس بودن آنهاست.

چيزي كه هنوز متوجه آن نشده ام مربوط به پوستر فيلم است كه اصلا ربطي به مظمون فيلم پيدا نمي كند.و همچين قابي در فيلم نيست.كه از آن براي پوستر فيلم استفاده شده است.

بهر حال در اين وانفساي فيلمنامه خوب و فيلم خوب اين هم غنيمت است .اما چرا كارگردان هاي ما با دقت بيشتر در فيلمنامه و كارگرداني فيلم بهتري ارائه نمي دهند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 8:33 توسط امید بحرینی |


مراسم اختتامیه اولین جشنواره فیلم کوتاه بسیج استان بوشهر  روز یکشنبه 24 بهمن در سالن شماره 2 سینما بهمن بندر بوشهر با معرفی برگزیدگان در دو بخش داستانی و مستند برگزار شد .

در بخش داستانی فیلم "دوما" به کارگردانی سجاد ایمانی حائز مقام اول گردید و فیلم "اینجا دور دست" به کارگردانی امید بحرینی مقام دوم را کسب کرد . فیلم "شکوه یاس" ساخته اسماعیل شهرستانی نیز به مقام سوم دست یافت . در این بخش از فیلم های " زنگ تفریح نکیر و منکر" ساخته مرتضی قائد پوری و "زنبیل" به کارگردانی فرهاد فیاض بخش تقدیر شد .

در بخش مستند فیلم "دُم دُم سحری" به کارگردانی فرهاد فیاض بخش مقام اول را کسب نمود و فیلم "فرشته نگهبان آب" ساخته طلایه اطلسی رتبه دوم را بدست آورد . در این بخش فیلم "گذری بر تاریخ دشتستان" به کارگردانی مهدی بسارده حائز رتبه سوم گردید. بنا به رای هیئت داوران از فیلم های " زندگی فرهاد فیاض بخش و " در مسیر زندگی" علیرضا جهد کار نیز تقدیر شد.

 راستي من تو عكس نيستم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 12:43 توسط امید بحرینی |


+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 21:34 توسط امید بحرینی |


 با سلام .مدتي نيست كه فتو بلاگم را راه انداخته ام .آدرسش هم اينه:

http://omidbahraini.propicnet.com/

خوشحال ميشم سر بزنيد و نظر بدين.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 14:44 توسط امید بحرینی |


بعضي سوختن ها جوري هستند كه تو امروز ميسوزي، اما فردا دردش را حس ميكني...
داستان كيفيت زندگي و" رشد" آدمها در جاهايي كه "جهان سوم " ناميده ميشوند ، مثل همين جور سوزش هاست ....
از هردوره كه ميگذري، ميسوزي و در دوره بعد دردش را ميفهمي ...
شادي ها و دغدغه هاي كودكي ما :
در همان گوشه دنيا كه "جهان سوم "ناميده ميشود، شادي هاي كودكي ما درجه سه است ، ولي دغدغه هاي ما جدي و درجه يك...
شادي كودكيمان اين است كه كلكسيون " پوست آدامس" جمع كنيم...
يا بگرديم و چرخ دوچرخه اي پيدا كنيم و با چوبي آن را برانيم...
توپ پلاستيكي دو پوسته اي داشته باشيم و با آجر، دروازه درست كنيم و دركوچه هاي خاكي فوتبال بازي كنيم...
اما دغدغه هايمان ترسناك تر بود...
اينكه نكند موشكي يا بمبي، فردا صبح را از تقويم زندگي ات خط بزند ...
اينكه نكند "دفاعي مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود يا تو را يتيم كند....
از ديفتري ميترسيديم...
از وبا......
از جنون گاوي ...
مدرسه، دغدغه ما بود...
خودكار بين انگشتان دستمان كه تلافي حرفهاي ديروز صاحبخانه به معلممان بود.....
تكليفهاي حجيم عيد ...
يا كتابهايي كه پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انارميداد....
شادي ها و دغدغه هاي نوجواني ما :
دوره اي كه ذاتا بحراني بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ...
در آين دوره، شاديهايمان جنس " ممنوعي" دارند...
اينكه موقتي عاشق شوي...
دوست داشتن را امتحان كني...
اينكه لبت را با لبي آشنا كني....
اما همه اين شادي ها را در ذهنمان برگذار ميكرديم...
در خيالمان عاشق ميشويم...همخوابه ميشويم...ميبوسيم....
كلا زندگي يك نفره اي داريم با فكري دو نفره ....
اين ميشد كه ياد بگيريم "جهان سومي" شادي كنيم..
به جاي اينكه دست در دست دخترك بگذاريم،او را....
با او قدم نزنيم و فقط دنبالش كنيم...
يا اينكه نگوييم "دوستت دارم" و بگوييم "امروز خانه خالي دارم"
در عوض دغدغه هايمان بازهم جدي هستند...
اينكه از امروز كه 15 سال داري، بايد مثل يك مرتاض روي كتابهاي ميخي مدرسه ات دراز بكشي و تا بيست و چهار سالگي همانجا بماني.....
بترسي از اين كه قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزينه اي " ، آينده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعيين كند...
تو فقط سه ساعت براي همه اينها فرصت داري...
شادي ها و دغدغه هاي جواني ما:
شادي ها كمرنگ تر ميشود و دغدغه ها پررنگ تر...
شايد هم اين باشد كه شادي هايت هم، شكل دغدغه به خودشان ميگيرند..
مثلا شادي تو اين است كه روزي خانه و ماشين ميخري ...
اما رسيدن به اين شادي ها برايت دغدغه ميشود....
رسيدن به آنها براي تو هدف ميشود...
هدفي كه حتما بايد "جهان سومي" باشي كه آنرا داشته باشي ...
و هيج جاي ديگربراي كسي هدف نيستند...
بعضي از شادي هايت غير انساني ميشود...
با پول شهوتت را ميخري...
با گردي سفيد مست ميشوي نه با شراب...
با دود دغدغه هايت را كمرنگتر ميكني و غبار آلود...
اگر جهان سومي باشي، استاندارد و مقياس هاي تمام اجزاي زندگي تو ، جهان سومي ميشود...
اينكه در سال چند بار لبخند ميزني....
در روز چند بار گريه ميكني...
راهي كه تو را به بهشت و جهنم ميرساند...
و حتي جنس خداي تو هم جهان سوميست .....
دراين دنياي عجيب، ديدن دست برهنه يك زن هم ميتواند براحتي تو را خطاكار كند وقلبت را به تپش وادارد....
در اين دنيا "سلام " به غريبه و بي دليل، نشانه ديوانگيست...
لبخند بي جاي زن هم دليل فاحشگي اوست ...
در اين جهان سوم ، كسي را نداري كه به تو بگويد چقدر مسواك و خميردندان، واكسن، بوسيدن، خنديدن، رقصيدن خوب هستند...
اينكه آينده خوب را خودت بايد رقم بزني و كسي قرار نيست براي اين كار به تو كمك بكند.....
اينكه هميشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نيست ...
گاهي فكر ميكني كه به سرزمين جهان اولي ها مهاجرت كني تا از جهان سومي بود ن رها شوي...
اما ميفهمي كه با مهاجرتت شادي ها، دغدغه ها، جهانبيني، خدا و معيارهايت هم با تو سفر ميكنند.....
گاهي ميماني كه اين جهان سوم است كه كيفيت تو را تعيين ميكند يا اينكه "تو "جهان سوم را درست ميكني؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 9:58 توسط امید بحرینی |


بعد از يكسال اقامت در شيراز و فيلم ديدن (البته فيلم هاي  خوب) به تنهايي در سينما..به اين فكر افتادم كه كه يه دوره بذارم براي فيلم ديدن البته نياز به همراه احساس مي شود.اون هم البته بچه هاي فيلمي كه  بعدش در موردش بحث كنيم.پس از همشهرها و علاقمند اگه پايه هستين پيام بذارين.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 11:18 توسط امید بحرینی |


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 13:33 توسط امید بحرینی |


پيشتر ها نمي دانستم  وقتي كنار دريا پاهاي كوچكمان را زير ماسه ها مي كرديم و از كناره ها يش

بر روي آن ماسه مي ريختيم و مي كوبانديم .و قلعه اي مي ساختيم  كه به هنگام بيرون آوردن پا

هايمان راه زير زميني اش نمايان مي شد.وقتي كودكي تخس براي بيرون راندن  همه آزار هايي كه

در جسمش ول مي خورد با پا هايش بر اين قصر خيالي لگدي مي زد.و همه آن دلخوشي ها به

همراه تمام ماسه هايش فرو مي ريخت.نمي دانستم كه ساختن قصري بر روي آرزوها يي كه داري

و به يكباره آن قصر آرزو هايت را فرو ريزد چه دردي مي كشي .......خيلي چيز هاي ديگر كه

وقتي بزرگ مي شوي معني برايت پيدا مي كند.....نمي دانم من هم قصر آرزوهاي كس ديگري را

هم فرو ريخته ام؟؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 13:26 توسط امید بحرینی |


به این برگ امتحان دقت کنید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 11:26 توسط امید بحرینی |


قلبی پر تلاطم

حجم سرخ مبهم

دق البابی که بر گل میخ می کوبد

نشانی ای ته کوچه

دعوتی سبز

آفتابی در شب تار

حدیث دیوانه ای برای دلتنگی

پاشیده گرد حضور

دلش ریسه خنده ای می خواهد

چشمانش سراب لمس می کند

 اکنون ترنم  رویا جاریست

شاید فاصله به انتها برسد

شاید..............شاید

 امید بحرینی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 0:14 توسط امید بحرینی |


چندی قبل یک تفاوت های روی ورقه ای کاغذ روی میزم بود. برایتان می نگارم .

 

وقتی من یک کار را دیر تمام می کنم ،من کند هستم.

 

وقتی رئیسم کار را طول می دهد،او دقیق و کامل است.

 

وقتی من یک کاری را انجام ندهم ،من تنبل هستم.

 

وقتی رئیسم کاری را انجام ندهد،او مشغول است.

 

وقتی کاری را بدون اینکه از من خواسته شود انجام دهم ،من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.

 

وقتی رئیسم این کار را بکند،او ابتکار عمل بخرج داده است.

 

وقتی من سعی در جلب رضایت رئیسم داشته باشم،من چاپلوسم.

 

وقتی رئیسم،رئیسش را راضی نگاه دارد،او همکاری می کند.

 

وقتی من اشتباهی می کنم،من نادان هستم.

 

وقتی رئیسم اشتباه کند،او مانند دیگران یک انسان است.

 

وقتی من در محل کارم نباشم،من در گشت زدن هستم.

 

وقتی رئیسم در دفترش نباشد،او مشغول انجام امور سازمان است.

 

وقتی یک روز مرخصی استعلاجی داشته باشم ،من همیشه مریض هستم.

 

وقتی  رئیسم در مرخصی استعلاجی باشد،او حتما خیلی بیمار است.

 

وقتی من مرخصی بخواهم ،باید یک جلسه دلیل و توجیه بیاورم.

 

وقتی رئیسم به مرخصی برود،باید می رفت چون خیلی کار کرده است.

 

وقتی من کار خوبی انجام می دهم ،رئیسم هرگز بخاطر نمی آورد.

 

وقتی من کار اشتباهی انجام دهم ،رئیسم هرگز فراموش نمی کند.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:53 توسط امید بحرینی |